محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2882

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ولايتدارى مىجستند ، اما احنف در منزل خويش نشست و پيش هيچ كس نرفت . گويد : چند روز گذشت ، معاويه آنها را پيش خواند و فراهمشان آورد و چون پيش وى رفتند گفتند : « كى را معين كرديد ؟ » اما اختلاف كردند و هر گروهى يكى را نام برد و احنف خاموش بود . گويد : معاويه به احنف گفت : « اى ابو بجر چرا سخن نمىكنى ؟ » گفت : « اگر يكى از خاندان خويش را ولايتدار ما خواهى كرد هيچكس را با عبيد الله برابر نمىكنيم و اگر ولايتدار از غير آنها معين مىكنى خودت دربارهء آن بنگر . » معاويه گفت : « عبيد الله را به بصره باز مىگردانم » آنگاه سفارش احنف را به او كرد و عمل عبيد الله را كه از او دورى مىكرده بود زشت شمرد . گويد : وقتى فتنه رخ داد هيچكس به جز احنف با عبيد الله وفادار نماند . در همين سال قضيهء يزيد بن مفرغ حميرى و عباد بن زياد رخ داد كه يزيد پسران زياد را هجا كرد . سخن از اينكه چرا مفرغ پسران زياد را هجا گفت ؟ ابو عبيده معمر بن مثنى گويد : يزيد بن ربيعة بن مفرغ حميرى با عباد بن زياد در سيستان بود ، عباد به جنگ تركان مشغول بود و از او غافل ماند و سپاه در كار علوفهء چهار پايان به سختى افتاد ابن مفرغ شعرى گفت به اين مضمون : « اى كاش ريشها علف بود « كه اسبان مسلمانان آن را مىخورد » و چنان بود كه عباد بن زياد ريشى انبوه داشت و چون شعر ابن مفرغ را بشنيد ، به دو گفتند : « ترا منظور داشته » و عباد از پى او بر آمد كه بگريخت و قصيده هاى بسيار